در فـصل بي غروب و در سايـه درخــتان
بگــذار تا بميرم چون شــمع قطره قطره
با نـور و بي صــدا و در پاي جمع ياران
بگـــذار تا بــــميرم تنها و در جدايي
در شهر سوگ و حسرت در کشور غريبان
بگذار تــا بميرم با شک و در خيالــت
با مـــنـطـق تباهي يا با دليـــــل و برهان
بگذار تا بميرم در سينه بس سخن هست
تا کــــوچ شـعـر من هم شاعر نما فراوان
بگذار تا بميرم تا کــي غــــزل سرايم
پس تا غزال بعدي يا مرگ و يا ... پايان


